
امروز خیال برم داشته بود که تو را دیدهام. از مطب برمیگشتیم. دکتر گفته بود سودایت خیلی زیاد شده. و گفته بود فعلا انتظار نداشته باش که ناگهان وزن ازدسترفتهات را بازیابی. این یک ماه باید اول سودازدایی کنیم و بعد رطوبتت را افزایش دهیم. داشتیم برمیگشتیم که به مادر گفتم میروم کتابفروشی و زود برمیگردم. در کتابفروشی، توی صف ایستاده بودم تا بهای کتابم را بپردازم، کتابِ آنها که به خانهی من آمدند از شمس لنگرودی. کسی شبیه تو آنجا بود. جلوی من ایستاده بود. اول، متوجهِ آن بازی فکری توی دستش شدم. به نظرم رسید...
ادامه مطلب
تابستان سال گذشته در دو کارگاه ادبی ثبتنام کرده بودم که در هیچیک حضور منظمی نداشتم. اما حالا فراغتی حاصل شده تا به فایلهای ضبطشده همان کلاسها گوش کنم و از آنها یادداشتبرداری کنم. در واقع برای هر روز هفته برنامهای مطالعاتی تعریف کردم که اجرا کردن آن چندان هم سخت نباشد و بتوانم به آن پایبند بمانم. کتابخانهای که از آنجا کتاب امانت میگیرم دیگر مثل سالهای گذشته اجازه نمیدهد کتابهای کودک و نوجوان را با خود ببرم. گفتند اگر فرزندی دارید بیاوریدش اینجا تا خودش عضو کتابخانه ...
ادامه مطلب
تصاویر درگیری پلیس و حامیان اسرائیل با دانشجویان آمریکاییِ حامی فلسطین را میبینم و در برابر شجاعت تحسینبرانگیز آنها خودم را انسانی بسیار خرد و کوچک مییابم. این اصلاً ساده نیست که تو در کشوری به اعتراض علیه اسرائیل برخیزی و در چادرها تحصن کنی که میدانی بزرگترین حامی همان کشور است. برای کسانی فریاد دادخواهی سر دهی که سرزمینشان کیلومترها از تو فاصله دارد، هم زبان تو نیستند و شاید همکیش تو هم نباشند. خیلی راحت میتوانی به زندگیات ادامه دهی بدون اینکه ذرهای برایت اهمیت داشته باشد آنها، آنجا، دور...
ادامه مطلب
آدرس وبلاگش را به من داده بود. فرصت شد تا چند پست از ترنج نوشت هایش را بخوانم. وبلاگش دیگر وجود خارجی نداشت.فقط از سایت آرشیو میشد به آن دسترسی پیدا کرد. راستش دلم برای آن روزهایش تنگ شد. برای آن روزهایی که نمی شناختمش و در بلاگفا می نوشت....
ادامه مطلب
به او فکر می کردم.به مهناز. اول دبیرستان بودیم....و از xa0آن روز شناختمش که برای درددل پیشم آمده بود.همیار مشاور مدرسه بودم آن سال ها. میان ظاهر و باورهای من و مهناز فاصله زیاد بود.منهمیشه یک هدبند مشکیروی پیشانی ام بود.او هم...من برای دل خودم و باوری که دلم می خواست به آنبرسم و او برای اینکه مدرسه کمتر به رنگ مو و مدل موهایش گیر دهد. مهناز همیشه حرف هایش را برایم می آورد و هروقت دلش می گرفت میگ...
ادامه مطلب