
دیروز خاله حالش بد شد. به پرستار زنگ زد تا به خانه بیاید. گفت رمق اینکه تا درمانگاه نزدیک خانهشان برود را ندارد. پرستار آمد تا به او سرم وصل کند. استرس مادربزرگ بیشتر از روز اول شد و خاله هم بیش از قبل نگران سلامتی مادربزرگ شد. ما چندبار سوپ و غذا بردیم و برگشتیم. امروز چند دقیقه پیش مادربزرگ زنگ زد. شماره درمانگاه را میخواست. هرچه شماره را برایش میخواندم اعداد رو درست نمیشنید. میگفت دستم دارد میلرزد. مشخص بود که به شدت دچار تنش شده است. گفتم چه اتفاقی افتاده است؟...
ادامه مطلب