
خواب یک مکان تقریبا متروکه را میدیدم. یک بنای کوچک سنگی که روی آن مجسمهای نصب شده بود: یک پلیکان خشمگین. روی مجسمه رسوبات سبز و آبی دیده میشد. چشمم به مجسمه بود که آن پلیکان ناگهان زنده شد و به پرواز در آمد. دو دلاور در خواب بودند. یک دختر و یک پسر. آنها با پلیکان میجنگیدند و پلیکان با آنان میجنگید. درست یادم نیست در انتها چه اتفاقی افتاد و چه شد که پلیکان از جنگیدن خسته شد. فقط هر سه در همان حوالی به راه افتادند و دست از نبرد شستند. نه آنکه پلیکان مهربان شده باشد، در چشمهای...
ادامه مطلب