
صبحهای جمعه را دوست دارم. صبحهای کوچهخیابانهای خلوت و پنجرههای خوابآلوده. صبحهای جمعه، صدای آواز پرندگان در تردد بیامان ماشینها و بوقها گم نمیشود. شهر ساکت است. آدمها خوابند، وَ طبیعت بیدار. روشنشدن تدریجیِ رنگ آسمان را از روی تخت نظاره میکنم و به این فکر میکنم که زندگی گاهی همینقدر دلپذیر است. آن هم درست وسط دردها. دردهای همیشگیِ مُسَکّنلازم. به این فکر میکنم که بدنم بفهمینفهمی با این همه درد چندان هم بد تا نکرده. دیگر برایم چه کار میتوانست بکند. در این ۱۶ سال مگر فرصت داشت...
ادامه مطلب