
این بار با مادرم به نشست کتابخوانی رفتم. مادرم دوست داشت گاهی در این نشستها شرکت کند، اما نگران بود که شاید سن و سالش با سن و سال شرکت کنندگان جور در نیاید. به او گفتم این حرفها را رها کند و اگر دوست دارد با من بیاید. در گرمترین روز سال راه افتادیم. بعد از اینکه گشت کوتاهی در مجتمع تجاری زدیم، وارد نشست شدیم. به خاطر گرمی هوا و البته موقعیت مکانی نشستمان، جلسه خلوتتر بود. (و راستش من به خاطر روحیاتم، خلوتی را به شلوغی ترجیح میدهم.) دو نفر از حاضران ساعت ۶ رفتند. ما...
ادامه مطلب
چند روزِ گذشته روزهایی پر از قرص ژلوفن بود. روزهایی پُرِ درد. اما خب همهاش این نبود. مثلا بر تنبلیام هم تا حدودی غلبه کردم و به جستجوی مقالات علمی-پژوهشیِ مرتبط با موضوعِ انتخابیام پرداختم. برای به دست آوردن پیشینه پژوهش دو تا از مقالات را خواندم و چند خطی دربارهشان نوشتم. از استادم هم سوالی در همین رابطه پرسیدم و فهمیدم میتوانم پیشینه را محدودتر کنم. رتبهبندی مجلات علمی زبان و ادب فارسی را هم بررسی کردم. اما تا خواستم کمی بیشتر ادامه دهم، کار مجله فشردهت...
ادامه مطلب
هر چه تلاش کردم نشد که شمارهگذاری صفحات را مطابق دستورالعمل دانشگاهمان در بیاورم. با خودم گفتم اول مطالب را کامل میکنم و در آخر زحمت شمارهگذاری و فهرستبندی را به دوست خواهرم میسپارم. دیشب دوست خواهرم گفت هفته دیگر ممکن است فرصت نکند این کار را انجام دهد و در نتیجه مجبور شدم فایل را همان دیشب برایش بفرستم تا شنبه تحویلم دهد. قطعا نمیتوانم برای برطرف کردن کم و کاستیهای مطالبم تا شنبه صبر کنم. این شد که نشستم و در همان فایلِ خودم مطالب جدیدم را وارد کردم، هر چند که میدانم وقتی فایلِ شمار...
ادامه مطلب
آن روزها مثل حالا نبود که تا از هنر کسی خوشمان آمد،سریع بگردیم و صفحه اش را در فضای مجازیxa0پیداxa0کنیم.باید روزها منتظر می ماندیمxa0و از رو به روی دکه های روزنامه فروشی رد می شدیم تا بلکه مصاحبه ی جدید و تازه بهxa0چاپ رسیده ای از او می خواندیم. دیگرxa0اگر خیلی خوش شانس می بودیم،طرف یک وبلاگی وب سایتی چیزی داشت تا لااقل نوشته هایش را بخوانیم و دلمان خوش باشد که او هم نظرات ما را می خواند. هجده-نوزده ساله بو...
ادامه مطلب
فعلا شناختن آن آدم را به آینده موکول کرده ام.دلیلش شاید این باشد که حس کردم تا همین جا هرچه از او دانسته ام کافی ست.بیشتر از این ها به کارم نمی آید.می خواهم چه کار؟ چیزی به آمدن بهار نمانده و من از ای...
ادامه مطلب
تهران من!عزیز به سرفه افتاده از حجم عظیم دودها! روزگاری که تو به پایتختی ایران برگزیده شدی،به طور حتم چه چه و به به دولتمردان و شاهنشاهxa0 ها،به خوش آب و هوایی تو نیز بود.تو نزدیک به البرز کبیر بودی و این خطه،احتمالا باران های پی در پی و برف های سنگین به خود دیده بود.تو خوب بودی.خوب خوب... اما حالا،این تویی که به دود ماشین های بی اندازه و ترافیک زای مردم،به دود کارخانجاتی که چرخشان به نفع تو نمی چرخد،به اجرایی نشدن قانون هایی که برای بهبود وضعیت تو به امضا رسید،آبی آسمانی ات با یک پس زمینه خاکست...
ادامه مطلب
امروز یکی از آن روزهای سگی سگی ست.شاید هم به کل این روزها که دارد با انتظار های جان کاه برای من می گذرد. راستی اولین بار چه کسی برای روزهای تلخ و گلوگیر،نام سگی سگی را برگزید؟ به هرحال اگر که به جامعه ی بزرگ سگ سانان این ارتباط دهی روزها به نامشان،بی احترامی تلقی می شود،همین اول پست نویسی عذرخواهم!...
ادامه مطلب