
باغچههای مجتمع پر شده است از گلهای لالهعباسی. آنها را با نامِ دیگرشان هم می شناسم: گلِ ساعتِ چهار. برای دیدن شکوفایی آنها همیشه باید تا عصر صبر کنی. حوالی عصر که شد کمکم باز میشوند و میتوانی زیباییشان را به تماشا بنشینی. آدمها هم مثل گلها ساعتی برای شکوفاییشان دارند و ساعتِ هرکس با دیگری فرق میکند. لالههای عباسی مرا یاد تو میاندازند. تو که ساعتِ شکوفاییات-بنا به روایتها-، وقتِ نمازِ عصرِ روز دهم عاشورا بود. من شهادت تو را پژمردگیِ یک گل نمیدانم. چنین مرگی را شکوفاییِ یک گل میشمرم. تو گلِ بعد از...
ادامه مطلب
خاله پشت تلفن میگوید: 《من اصلا کاری با برنامه تو ندارم. خواستی بمان هتل نخواستی بیا با هم بچرخیم. برنامهات دست خودت. راحت باش. دو سه روز بیشتر نیست...》 ما از قبل حرف زده بودیم. قرار بود هر وقت گفت، چمدانم را ببندم و با هم برویم که انقدر در سفرها تنها نباشد. گفته بودم میآیم. اما حالا پشت تلفن داشتم مِنمِن میکردم. نمیتوانستم بروم. واقعا میخواستم اما نمیتوانستم. وقت نداشتم. تاریخ سفر با تاریخ رساندن مطلب به مجله همزمان شده بود و هنوز نیمی از صفحهام آماده نبود. یک هفته بیماری مرا به انداز...
ادامه مطلب