
به او فکر می کردم.به مهناز. اول دبیرستان بودیم....و از xa0آن روز شناختمش که برای درددل پیشم آمده بود.همیار مشاور مدرسه بودم آن سال ها. میان ظاهر و باورهای من و مهناز فاصله زیاد بود.منهمیشه یک هدبند مشکیروی پیشانی ام بود.او هم...من برای دل خودم و باوری که دلم می خواست به آنبرسم و او برای اینکه مدرسه کمتر به رنگ مو و مدل موهایش گیر دهد. مهناز همیشه حرف هایش را برایم می آورد و هروقت دلش می گرفت میگ...
ادامه مطلب