جودی آبوت درون من-1

خرید بک لینک
صبحهای جمعه را دوست دارم. صبحهای کوچهخیابانهای خلوت و پنجرههای خوابآلوده.صبحهای جمعه، صدای آواز پرندگان در تردد بیامان ماشینها و بوقها گم نمیشود. شهر ساکت است. آدمها خوابند، وَ طبیعت بیدار.روشنشدن تدریجیِ رنگ آسمان را از روی تخت نظاره میکنم و به این فکر میکنم که زندگی گاهی همینقدر دلپذیر است. آن هم درست وسط دردها. دردهای همیشگیِ مُسَکّنلازم.به این فکر میکنم که بدنم بفهمینفهمی با این همه درد چندان هم بد تا نکرده. دیگر برایم چه کار میتوانست بکند. در این ۱۶ سال مگر فرصت داشت تا کمی جان بگیرد و قویتر شود؟خب مردم هم که تقصیر ندارند. آنها وسط زندگیام نبودهاند و جای من در این کالبد زندگی نکردهاند که بدانند چطور ممکن است بدن آدم رو که نیاید هیچ، ضعیفتر هم بشود. درست است که گاهی از تلخی و بیپردگی حرفهایشان در خلوتم غصه میخورم یا حتی اشک میریزم. اما آنها تقصیری ندارند که. فقط نمیدانند. همین.از طبیب وقت خواهم گرفت. به او میگویم دوباره با تجویزهایش یاریام کند تا جانی، قوتی به این بدن بدهم. هرچند که میدانم این کالبد نحیف و ظریف، همیشه برای روح پرشور و ناآرامِ من کوچک خواهد بود.بگذریم.داشتم برایتان میگفتم.من این صبحهای دلپذیر جمعه را خیلی دوست دارم. جودی آبوت درون من-1...ادامه مطلب

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:50

امروز خیال برم داشته بود که تو را دیدهام.از مطب برمیگشتیم. دکتر گفته بود سودایت خیلی زیاد شده. و گفته بود فعلا انتظار نداشته باش که ناگهان وزن ازدسترفتهات را بازیابی. این یک ماه باید اول سودازدایی کنیم و بعد رطوبتت را افزایش دهیم.داشتیم برمیگشتیم که به مادر گفتم میروم کتابفروشی و زود برمیگردم. در کتابفروشی، توی صف ایستاده بودم تا بهای کتابم را بپردازم، کتابِ آنها که به خانهی من آمدند از شمس لنگرودی. کسی شبیه تو آنجا بود. جلوی من ایستاده بود. اول، متوجهِ آن بازی فکری توی دستش شدم. به نظرم رسید روی آن نوشته است: استوژیت. بعد کتابهای زبان انگلیسیاش را دیدم: speak now 1. من هم زمانی که به کلاس مکالمه زبان میرفتم آنها را خوانده بودم.نگاهم از روی بازی و کتاب، بالاتر آمد. تازه موهای مشکی مجعدش را دیدم. و نیمرخش. درواقع نیمرخش هم که نه، چیزی کمتر از آن.قد بلندی داشت و سبز سدری پوشیده بود. مُوَقّر بود. میخواست برایش بازی فکری را با کاغذکادویی سبز رنگ کادوپیچ کنند. آنجا بود که فهمیدم بازی را برای خودش نخریده و هدیه است. وقتی میخواست حسابش کند، بدم نمیآمد به نام و نامخانوادگی درجشده روی کارت بانکیاش دقت کنم، اما دید نداشتم. از همه مهمتر، عجله داشتم. مادرم آن بیرون توی گرما منتظر بود. من حتی چهره کسی که خیال میکردم شبیه تو است را هم ندیدم. چیزی شبیه سایه بابالنگدراز بود برای جودی. از کتابفروشی بیرون دویدم تا زودتر به مادرم برسم و با هم سوار بیآرتی شدیم. دارم به آن سکانس متاثرکننده فیلم یادگار جنوب فکر میکنم که وحید، کت و شلوار دامادیاش را تن کرده بود و پدر شیدا نیانبان میزد و وحید با چشمان بسته، روبروی شیدا که روی تخت بیمار جودی آبوت درون من-1...ادامه مطلب

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:50

این بار با مادرم به نشست کتابخوانی رفتم. مادرم دوست داشت گاهی در این نشستها شرکت کند، اما نگران بود که شاید سن و سالش با سن و سال شرکت کنندگان جور در نیاید. به او گفتم این حرفها را رها کند و اگر دوست دارد با من بیاید.در گرمترین روز سال راه افتادیم. بعد از اینکه گشت کوتاهی در مجتمع تجاری زدیم، وارد نشست شدیم. به خاطر گرمی هوا و البته موقعیت مکانی نشستمان، جلسه خلوتتر بود. (و راستش من به خاطر روحیاتم، خلوتی را به شلوغی ترجیح میدهم.)دو نفر از حاضران ساعت ۶ رفتند. ما گفتگو را آغاز کردیم، گزیدهای از کتاب را خواندیم، از داستانِ درونه گیری شده یا نقلِ داستان در داستان و کارکردِ تفسیری آن سخن گفتیم و مثل هر بار موضوع و دغدغهای که در کتاب مطرح شده بود، در زندگی خود جستجو کردیم و از آن مثالهایی زدیم.یکی از حاضران انگشتر زیبایی دست کرده بود. همان ابتدای جلسه این را به او گفتم. وقتی میخواستیم از یکدیگر خداحافظی کنیم، او هم گفت دلش میخواهد یادداشتهایی را که در مجلات مینویسم بخواند و نشانی صفحهام را خواست.این بار چون سردرد نداشتم، نور خورشیدِ رو به افول که از پنجره به درون کافه می تابید کمتر اذیتم کرد. موقع برگشت اسنپ هم ارزان بود و خیابانها خلوت. برخلاف بار قبل.دیروز روز خوبی برای من بود.جلسه بعد کنار یکدیگر شعر خواهیم خواند. جودی آبوت درون من-1...ادامه مطلب

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 7 مرداد 1403 ساعت: 16:50

در شبکههای اجتماعی، زنی را دیدم که هفده سال است در هند زندگی میکند. برای ثبت رای خود و مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری، یازده و نیم ساعت تا نزدیکترین شعبه اخذ رای با همسر هندیاش در راه بود.مردی را دیدم که دور اول در انتخابات شرکت نکرده بود و در دور دوم اگرچه نه چندان امیدوار اما به هرترتیب خود را پای صندوق رسانده بود.خالهام، مادربزرگ را سوار ماشین کرد و به نزدیکترین شعبه برد. آنجا شرایط مادربزرگ را شرح داد و از آنها تقاضا کرد اگر میتوانند صندوق را دم خودرو بیاورند. آوردند و با عزت و احترام، رای خود را در صندوق انداخت.دوست دیگری تعریف میکرد در شهر کوچکشان بیشتریها طرفدار نامزد رقیب هستند. اما او با لبخند از شعبه بیرون آمده بود و خوشحال بود. به او گفتم بخشی از این خرسندی به خاطر توکل تو بر خداست و بخش دیگری از آن به خاطر محبتی که در دل به این مردم داری، حتی اگر با تو همسو نباشند.به گمانم امروز روز قشنگی بود. فارغ از اینکه نتیجه چه خواهد شد.این جمعه به چشمم زیباتر از جمعه پیش بود هرچند که خودم سرما خوردم و برایم با سوزش گلو سپری شد. جودی آبوت درون من-1...ادامه مطلب

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 10:32

تابستان سال گذشته در دو کارگاه ادبی ثبتنام کرده بودم که در هیچیک حضور منظمی نداشتم. اما حالا فراغتی حاصل شده تا به فایلهای ضبطشده همان کلاسها گوش کنم و از آنها یادداشتبرداری کنم. در واقع برای هر روز هفته برنامهای مطالعاتی تعریف کردم که اجرا کردن آن چندان هم سخت نباشد و بتوانم به آن پایبند بمانم.کتابخانهای که از آنجا کتاب امانت میگیرم دیگر مثل سالهای گذشته اجازه نمیدهد کتابهای کودک و نوجوان را با خود ببرم. گفتند اگر فرزندی دارید بیاوریدش اینجا تا خودش عضو کتابخانه شود. با خودم فکر کردم پس از این به بعد چطور به کتابهای این گروه سنی دسترسی پیدا کنم؟ در اینترنت جستجویی کردم تا ببینم کتابخانه مرجع کانون پرورش فکری کجاست و چه شرایطی برای عضویت دارد. در سایت کتابک نوشته بود: «همهی کسانی که اهل قلم و هنرمند هستند، میتوانند با ارائهی یک کار منتشر شده از خود، و نیز دانشجویان رشتههای علومانسانی و هنر با ارائهی ۲ قطعه عکس، پر کردن فرم و پرداخت حق عضویت سالانه به عضویت این کتابخانه درآیند.» اگر عضویت به همین شکل باشد عالی است.کار مقاله اول هم تقریبا تمام شده. استاد اصلاحات نهایی را فرستادند و گفتند امیدوارم مقاله دوم را هم شروع کنی و امسال برای آزمون دکتری ثبتنام کنی. مقالهنویسی را ادامه میدهم اما راستش هنوز برای ورود به مقطع بعدی آمادگی کافی ندارم. همانطور که قبلا در اینجا نوشتم، کارهای نکردهای دارم که باید در این یکی دو سال، اول به آنها برسم یا لااقل در مسیر رسیدن به آنها قرار بگیرم و بعد برای ورود به مقطع دکتری اقدام کنم، وگرنه من میمانم و چند کار درهم برهم که آخرش به هیچکدام از آنها آنگونه که ان جودی آبوت درون من-1...ادامه مطلب

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 10:32

صفحه بندی