
صبح است. در کتابخانه پای قفسه نقد ادبی ایستادهام. یکییکی کتابها را بیرون میآورم و فهرستشان را نگاه میکنم تا ببینم کدام یک برای فیشبرداری مناسب است. خانم کتابدار را قبلاً هم اینجا دیدهام، اما آقایی که پشت میز نشسته است نمیشناسم. کتابخانه به خاطر محدودیت فضای خود به افرادِ بدون کارت عضویت اجازه ورود به سالن مطالعه نمیدهد. اعضای کتابخانه هم باید حتماً هنگام ورود کارت خود را به کتابدار تحویل دهند و بعد وارد اتاق مطالعه شوند. بعضیها این کار را نمیکنند. یا کارت عضو...
ادامه مطلب
تصاویر درگیری پلیس و حامیان اسرائیل با دانشجویان آمریکاییِ حامی فلسطین را میبینم و در برابر شجاعت تحسینبرانگیز آنها خودم را انسانی بسیار خرد و کوچک مییابم. این اصلاً ساده نیست که تو در کشوری به اعتراض علیه اسرائیل برخیزی و در چادرها تحصن کنی که میدانی بزرگترین حامی همان کشور است. برای کسانی فریاد دادخواهی سر دهی که سرزمینشان کیلومترها از تو فاصله دارد، هم زبان تو نیستند و شاید همکیش تو هم نباشند. خیلی راحت میتوانی به زندگیات ادامه دهی بدون اینکه ذرهای برایت اهمیت داشته باشد آنها، آنجا، دور...
ادامه مطلب
ساعت 10 از خانه خارج شدم و سوار تاکسی های ونک شدم. با خودم قرار گذاشتم اول به شهرکتاب ونک بروم و بعد به دانشگاه. این اولین بار بود که به آنجا می رفتم. کمی چرخیدم و دنبال کیف کوچکی برای لوازمم گشتم. میان دو طرح گیر افتاده بودم: طرح گوچی با گل های صورتی و قرمز و طرح دیگری با تصویری از خانه های کوچکِ سقف شیب دار. طرح گوچی خیلی توی چشم بود. اولش به نظرم آمد بهتر از آن یکی است. اما در آن یکی طرح چیزی بود که مرددم می کرد. رنگش سبز کدر بود. خانه های کوچک رنگارنگی در آن دیده می شد و خیابانی و ماشی...
ادامه مطلب
قطعه عشق تازه علیرضا افتخاری هم از دیگر قطعههایی است که با آن احساس آشنایی عجیبی میکنم. وقتی آن را میشنوم خودم را در یک شبانگاه، کنار رودخانه میبینم. رودخانهای که از میان شهر میگذرد. یا کنار یک دریاچه در منطقهای از شهر. هرجا که هستم، کنار رودخانه یا دریاچه، میتوانم چراغهای روشن خانهها یا ساختمانهایی را در حاشیه آن ببینم. من حس میکنم در این قطعه زندگی کردهام یا قرار است زندگی کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
صبح،یک جور خوبی هوا خوب بود. از طلوع آفتاب گذشته بود اما،گنجشک ها درست شبیه به دقیقه های پیش از طلوع آفتاب،غوغا می کردند و در هیاهو بودند. آسمان،ابری-آفتابی بود و تا ابرها کنار می رفتند،آسمان تمامیتِ آبی خود را به نمایش می گذاشت.از آن آبی های پررنگ و پاک. حس می کردی،انگار بهار فقطxa0دو کوچه با خانه تان فاصله دارد. حالا ساعت حوالی 15 است و دارد برف می بارد ...xa0...
ادامه مطلب
همیشه با خودم فکر می کردم شب عروسی الهام،وقتی که دیگر از مراسم به خانه بازگشته ام،رخت و لباسم را عوض کرده ام و سرم را روی بالش گذاشته ام و چراغ ها خاموش است،آن شب برایم با گریه های بی صدا به پایان خ...
ادامه مطلب
امروز که داشتم روی کارت عضویت کتابخانه به عکس خودم نگاه می کردم،یک آن حس کردم قیافه ام در عکس،چقدر شبیه به این دختربچه افتاده! گفتم بیایم و با شما هم مطرحش کنم! ...
ادامه مطلب