
هرروز از پشت پنجره به تپههای مهآلود فرداها نگاه میکنم. هرروز از روزهای نیامدهی تقویم میپرسم: فردا چه شکلی است؟من به آینده دچارم و نگاهم نه فقط به تقویم و پنجره، بلکه به هر آن چیزی است که برایم پیامآور حرفی، سخنی، خبری دربارهی آینده باشد. دنیا هم از اشتیاق من به فرداها خبر دارد. گاهی به صرف یک فنجان قهوه دعوتم میکند و وعدهی پیشبینی آینده را میدهد، آیندهای که به گمان او در ته فنجان قهوهام پیدا میشود.دنیا و بازیهایش را میشناسم. دیگر پس از گذشت سالها میدانم کارش سرگرمکردن آدمهاست...
ادامه مطلب
هیچ کس از روزهای در پیش رویش چیز زیادی نمی داند.آن چیزهایی هم که می داند و به خیال خودش از آن ها آگاه است مربوط می شود به سرانجام احتمالیxa0رویاها و آرزوها و اهداف خودش.مربوط می شود به تصویری که از آیند...
ادامه مطلب