
از خواب بیدار شدم و دیدم روی دستمال کاغذیام کنار بالش چیزی نشسته است. با اینکه چشمهایم پس از بیداری هنوز به وضوح چیزی نمیدید اما به نظرم آمد که دارم یک بچه عنکبوت میبینم. من از جک و جانور میترسم. نه یک کم. خیلی زیاد. بنابراین اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که دستمال را مچاله کنم و بکشمش. اما نمیدانم چرا این کار را نکردم. دستمال را برداشتم و کنار شومینه گذاشتم. تکان نخورد. چند بار روی دستمال ضربه زدم. نرفت. دستمال را برداشتم و رفتم بالکن و تکانش دادم. بالاخره حرکت کرد و فهمیدم خدا ...
ادامه مطلب
۲۳ساله بودم و هرچه زمان میگذشت بیش از پیش دلم میخواست نویسنده بزرگی شوم. اگر از من درباره آرزوهایم میپرسیدید میگفتم دلم میخواهد روزی برسد که تمام دنیا داستانهایم را بخوانند. و به آیندهای فکر میکردم که از روی کتابهایم فیلمهای پرطرفدار بسازند. خودم را میدیدم که به این کشور و آن کشور دعوت میشوم و تا پایم را در سالن میگذارم هیاهوی طرفداران بلند میشود و یکصدا نامم را میخوانند و من بغض میکنم. پس از آن به فکرم زد وارد رسانه شوم. دوست داشتم با شبکههای تلویزیونی و رادیویی کار کنم. طرح برنامه م...
ادامه مطلب