
بعد از سر زدن به چند مکان، اتوبوسِ گردشگری کنار یک قنادی نگه داشت. همه پیاده شدند تا از قنادی خرید کنند و با خود رهآوردی به شهرشان ببرند. زن، یک جعبه شیرینی خرید و برگشت روی صندلیاش نشست. جعبه را نزدیک سرش گرفت و صمیمانه گفت: خدایا شکرت! ممنونم ازت. من این شیرینیها رو خیییلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که خریدمش. از ته دلش به خاطر یک جعبه شیرینی شکرگزاری میکرد. آدم ندار و دستتنگی هم نبود که بگویی لابد دیر به دیر شیرینی میخرد. لحنش هنگام شکرگزاری به قدری زیبا، صادقانه و دلنشین بو...
ادامه مطلب
یک بار یکی از آن هندوستانیان تصویری از یک غذا استوری کرده بود که ظاهر غذا برایم خیلی تازگی داشت. فهمیدم نام آن غذا موموس است. امروز هم وقتی داشتم به غذاهای ویژه افطار در هندوستان نگاه می کردم به پاکورا برخوردم که برایم اشتها برانگیز بود. هرچند که میانه ای با غذاهای تند ندارم اما نام این غذاها یاد من می ماند برای روزی که بالاخره برای مدتی -مثلا چند ماه- به هند سفر کنم و تجربه شان کنم. خنده دار است اما گاهی جوری به این سفر فکر می کنم که انگار چیزی به محقق شدن آن باقی نمانده. مثلا چند وقت پیش...
ادامه مطلب
بخش واژگان زبان را که باز میکنم و شروع می کنم به حفظ کردن،یاد "او" می افتم. کوچک بودم که برای اولین بار دیدمش. تعطیلات نوروز بود و رفته بودیم خانه شان برای عیددیدنی. او از من کوچکتر بود اما با اعتماد ...
ادامه مطلب
این بار،دیدن آن گنبد طلا از انتهای خیابان امام رضا،با بارهای پیش از آن،حسابی فرق می کرد. حالم،احوالم،حتی نوع نگاهم به شهر مشهد و خریدِ از بازار،خیلی متفاوت تر از سال های پیش بود. دلم بیشتر از قبل به آدابِ آوردن سوغاتی متمایل شده بود. بهتر می توانستم دعا کنم برای آن ها که زیارت مشهد را از امام رضا می خواستند و دلشان انگار همان جا بود...رو به روی ضریح یا در راهروهای هتل... بزرگ شدن،اگر که این باشد،ب...
ادامه مطلب